تبليغاتX
برای آنکه دوستش دارم








برای آنکه دوستش دارم

سلام

زندگی یعنی بازی، سه،دو،یک.... سوت داور!

بازی شروع شد!

دویدی،دست و پا زدی، غرق شدی، دل شکستی، عاشق شدی، بی رحم شدی، مهربان شدی، بچه بودی،بزرگ شدی، پیر شدی....

سوت داور!سه، دو ، یک....

بازی تمام شد، زندگی را باختی، اشکات رو پاک کن همسفر،گاهی باید بازی رو باخت اما اینو یادت باشه باز میشه زندگی رو  ساخت..

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط یلدا|



این روزها ننوشتن را بیشتر از نوشتن دوست دارم

 بیدار ماندن را بیشتر از خوابیدن

و

اشک هایی از سر غم را بیشتر از

خنده هایی از سرمستی

آن زمان که از خاطراتم شره میکنی و

من

هر سو که میروم

گستاخانه٬ بی شرمانه و وحشیانه

در پی ام میدوی

و  بازهم خیس حضورت میشوم

کاش میشد در زباله دانی خاطراتم

گم شوی

اما نه!

آنجا هم برایت زیادی است....

 ـ خزعبلات عصر جمعه ـ

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط یلدا|



سلام

"هست" را
اگر قدر نداني
مي شود
"بود"
و چه تلخ است
 "هست" ي
که "بود" شود و
"داشتم" ي که.. "دارم"...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط یلدا|



سلام

من جمله های قشنگ قشنگ بلد نیستم و راستش رو هم بخواین حوصله گشتن ندارم.ایشالا یلدا خودش میاد و از خجالتتون در میاد.

من میخوام داستان اون شبی رو بگم که اونو و یلدا دعواشون شد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط یلدا|



سلام

در رفتن جان از بدن گویند هرگونه سخن

من خود به چشم خویش دیدم که جانم میرود

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط یلدا



سلام

بیایید در ماه محرم زنجیر نزنیم! اما زنجیر از پای آزاد مردان و آزاد زنان باز کنیم... سینه نزنیم! اما سینه دردمندی را از غم و آه پاک کنیم... اشکی نریزیم! اما اشک از چهره مظلومی پاک کنیم... آنوقت با افتخار بگوییم: با آزادگان جهان همراهیم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط یلدا|



سلام
 
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
 
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
 
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 





:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط یلدا|



سلام..

عکس رو برداشتم و مرسی از اظهار لطفتون

بعدا نوشت: با یک دنیا عدرخواهی از دوستانی که گله به جا داشتند فردا صبح میذارم و دوباره ظهر بر میدارم.رمز هم فعلا عوض نشده..

عکس رو گذاشتم...

اعتماد کردما

با همون رمز قبلی

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط یلدا|



 

سلام

گاه باید در تقدیر خداوند مانند کودکی نوپا بود که وقتی او را به هوا می اندازیم از ته دل قهقهه میزند

چرا که اطمینان دارد دستانی که به او هیجان اوج را میدهد او را خواهد گرفت...

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط یلدا|



 

سلام

گاهی خدا اونقدر زود به خواسته هامون جواب میده که باورمون نمیشه از طرف اون بوده

این جور وقت هاست که میگیم

عجب شانسی آوردیم..!!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط یلدا|




مطالب پيشين
» پارت چهلم
» پارت سی و نهم
» یلدا نفس میکشد...
» عاطی نوشت 2
» ...
» پارت سی و هشتم
» پارت سی و هفتم
» that s me!
» پارت سی و ششم
» پارت سی و پنجم
Design By : ParsSkin.Com