پارت اول

سلام

ادامه نوشته

سلام

قشنگ ترين روزهاي زندگي براي هر انساني (شايد در مورد دخترها بيشتر) روزهايي هست كه عاشق ميشوند و زماني هم كه به كسي كه دوست دارند ميرسند ديگه تو اوج ابرها پرواز ميكنند.من اين حس قشنگ رو تجربه كردم و هنوز هم حسرت اون روزهاي پر از شادي و رنگ رو كه شايد خيلي ها (مهم تر از همه همسرم) ناخواسته شيريني اش رو ازم گرفتند ،ميخورم.داستان عشق من يك مثنوي طولاني هست كه شايد با شنيدنش فكر كنيد همه اش زائيده ذهن يك آدم خلاق هست، اما از الان ميگم كه نيست،همش زندگي خودمه!

داستان عشقي كه از 10 سال پيش شروع شد و در كمال ناباوري به بار نشست و  بعد از كلي كشمكش درست شب قبل از عروسيم توي هق هق گريه هام نابود شد.

از ديروز كه با وبلاگ (خاطرات يك عروس كهنه) آشنا شدم همه وجودم بهم ريخت (اميدوارم ساره خانم از اين حرف من ناراحت نشه!) و پر از حس همذات پنداري شدم كه مدت ها بود فراموشش كرده بودم.البته همين جا اعتراف ميكنم كه حالم كمي بهتر شد،نه از شنيدن مشكلات و سختي هاش بلكه از اينكه تازه يادم افتاد آدمها با وجود همه مشکلات میتونند به خودشون کمک کنند و اینکه بالاخره هر صبری یک روز جواب میده و آدم ثمره اش رو میبنه.

ميخوام اينجا بنويسم تا شايد برام حكم آب رواني رو پيدا كنه كه تمام زشتي ها و غم ها رو به دستش ميسپارم و فقط زيبائي هاش برام بمونه.

براي همتون آرزوي شادي و خوشحالي ميكنم و اميدوارم دوستاي خوبي براي هم باشيم.