روزمرگی - 1
همیشه
هرچه خاطره است
از دریای شمال به این خانه می وزد
چطور میشود یک تابستان... یک غروب... یک ساحل ... یک نگاه... یک آغوش بشود دنیای یک آدم؟؟
نیکی فیروز کوهی

همیشه
هرچه خاطره است
از دریای شمال به این خانه می وزد
چطور میشود یک تابستان... یک غروب... یک ساحل ... یک نگاه... یک آغوش بشود دنیای یک آدم؟؟
نیکی فیروز کوهی

قبل از هر چیزی سلام..
سال نوی همگی تون مبارک.امیدوارم تو سال جدید خیالتون راحت تر، لباتون خندون تر، دلاتون شادتر، نگاه تون زیباتر و عشقتون محکمتر باشه..
توی پست قبلی گفته بودم که میخوام اینجا رو ببندم. اما صادقانه بگم که دلم نیومد... اون روزها برای من تموم شد اما با نوشتن توی اینجا انگار داشتم درد و رنجش رو دوباره برای خودم زنده میکردم. به هرحال اون شاهنامه پایان خوشی نداشت و من انگار داشتم خودم رو بدتر تنبیه میکردم. فکر کردن و نوشتن از اون روزها امروزم رو هم ازم داشت میگرفت. اولش قول دادم که نا تموم نمیذارم. هنوز هم سر حرفم هستم اما واقعا نمیخوام خودم رو مجبور کنم. اینجا رو میخوام یه جورایی روزمره نویسی اش بکنم وسطاش مطمئنا یه گریزی هم به اون روزها میزنم اما به عنوان هدف دوم.. اگه هستین بسم الله...
میبینمتون..