پارت چهل و دوم
سلام..
در من طلوع کن
در من غروب کن
در من آشیانه بساز
ریشه کن
بارور شو
... عاشق شو
شاعر شو
شعر بساز
شعر بخوان
در من آسمان آبی باش
ابر باش
باران باش
عمقِ دریا باش
در من مثل یک شهر باش
شلوغ باش
گاهی اگر شد
کوچهای بن بست باش
شاد باش
بخند
بخند
بخند
و دلت اگر گرفت
سر را بر سینهام بگذار
به طپشهای قلبی گوش کن
که میخواهد تو در وجودش طلوع کنی
غروب کنی
آشیانه بسازی
شعر بسازی
بباری
بتابی
بخندی
بخندی
بخندی
و گاهی دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری

در من غروب کن
در من آشیانه بساز
ریشه کن
بارور شو
... عاشق شو
شاعر شو
شعر بساز
شعر بخوان
در من آسمان آبی باش
ابر باش
باران باش
عمقِ دریا باش
در من مثل یک شهر باش
شلوغ باش
گاهی اگر شد
کوچهای بن بست باش
شاد باش
بخند
بخند
بخند
و دلت اگر گرفت
سر را بر سینهام بگذار
به طپشهای قلبی گوش کن
که میخواهد تو در وجودش طلوع کنی
غروب کنی
آشیانه بسازی
شعر بسازی
بباری
بتابی
بخندی
بخندی
بخندی
و گاهی دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری

پی نوشت: فکر میکنم به همه رمز جدید رو دادم. اگر کسی جا مونده بود بهم پیام بده..
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۳:۴۸ ب.ظ توسط یلدا
|
اسمم یلداست,جزو اون دسته از آدمهایی هستم که هرکس میبینتم شاید احساس حسادت بکنه!از نظر دیگران من خیلی چیزها دارم که بقیه حسرتش رو میخورند,چهره زیبا,تحصیلات خوب,کار و درآمد مناسب و مهم تر از همه همسری که توی فامیل و دوستان مثال زدنیه و همه از اون به عنوان یک پسر و یک همسر ایده آل نام میبرند!اما خودم بهتر از هرکسی میدونم که کفشم کجای پام رو میزنه!!