فروزان...

 

 

دوست خوبم

فروزان نازنینم

باز هم ۲۷ شهریور شد...

همون روزی که با خنده قرار فردا رو داشتیم میذاشتیم..قراری که کاش هیچوقت جور نمیشد...

نمیدونم هیچ وقت آخرین آفلاینی که برات گذاشته بودم رو خوندی...؟

"فروزان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برنامه ام جور نشد!!!!!! منو میبخشی دوستم؟"

کاش می اومدم فروزان... کاش .. کاش.. کاش..

فروزانم...

اینجا همون دنیای وب نویسی هست که ما از اولین هاش بودیم.. همون دنیای وبی که آدمهای انگشت شمارش توی این دنیای مجازی برای هم واقعی شدند..

تو واقعی ترین دوست من بودی و ماندی!

فروزان! نگین رو یادته؟؟

همون دختر سیه چرده زابلی که توی تهران غریب بود و ما از غربت درش آوردیم؟

امشب عروسیشه!!

بهم گفته که خیلی ها دعوتند! از بچه های قدیمی پرشین بلاگ!اما هر دو میدونستیم که توی این خیلی ها جای مهم ترینشون خالیه..

میبینی چه قدر آدمها زود بزرگ میشن!نه! بذار جمله ام رو اصلاح کنم...چه قدر "بی رحمانه" بزرگ شدیم..

هفته گذشته اومده بودم سمت خونه ت ! تنهای تنها!

مثل همیشه خندان بودی. مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی..

ساده بگم...

یک فرشته بودی که با لباس سفید توی پانزده سالگی مونده بودی...انگار من بودم که رفته بودم و تو همون فرشته سپیدپوش و سپید دلی بودی که توی دنیای شیرین پانزده سالگی مونده بود..

غمگین بودم فروزان. مثل همیشه که وقتی بغض میکردم دلتنگ بودنت میشدم این بار هم پر از حس بد "بی دوست" بودن شده بودم!

این آخرین نوشته ات بود:

"بازم بوی مهر مياد...بوی کتاب و دفتر ....بوی جوهر خودکار...بوی پروژه و بوی تحقیق.....بوی شيطنتهای دوران تحصیل.....و يه عالمه بوی خوب ديگه .......يه هفته ديگه به شروع درس مونده.....اخی چقدر خوبه ها......اما اگه تابستون نبود اصلا يه همچين احساسی به ادم دست نمی داد......ای که چقدر خوبه ادم معلمارو اذيت کنه .....بچه خرخون کلاس بشه......گاهی درس نخونه........نمی دونم والله...يه جورايی خيلی دلم تنگ شده......  "

اما الان مهر برای من فقط و فقط بوی دلتنگی داره و بس...

جات امشب خیلی خالیه عزیزم....

میتونم ازت یک خواهش بکنم؟؟ کمکم کن که این بغض لعنتی تا آخر شب دووم بیاره..

 

یک توضیح که اگه ندم شاید مدیون فروزان بشم

فروزان یک وبلاگ نویس نوجوان بود! از اولین دوستای من توی نت (اون زمانی که دنیای وبلاگ نویسی به بزرگی امروز نبود) بود که توی یک قرار گروهی توی کوه به خاطر سقوط یک سنگ روش از دنیا رفت..

از اینجا میتونید وارد وبلاگ ماه پیشونی ما بشید..

فاتحه یادتون نره لطفا!

پارت بیست و پنجم

سلام

این تو نیستی

که من را از یاد برده ای

این منم

که به یادم اجازه نمیدم

حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند

صحبت از فراموشی نیست...

صحبت از لیاقت است...

 

ادامه نوشته

پارت بیست و چهارم

سلام دوستهای مهربونم

 

دوستت دارم  را ساده مگیر

من برای گفتنش

همه ی وجودم را به کار گرفته ام...

 

ادامه نوشته

پارت بیست و سوم

سلام ...

فیزیک بعدها ثابت خواهد کرد
که تو
هرچقدر کوچک، هرچقدر بزرگ
به اندازه آغوش من هستی
دقیقاً به اندازه فاصله دو دستانم
وقتی که بازشان میکنم ازهم.....

ادامه نوشته

وجدان!!!!

سلام...

غربت را نباید درالفبای شهرغریب جستجو کرد. همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد، تو غریبی...

ادامه نوشته

پارت بیست و دوم

دوستای خوبم سلام

کاش می دانستی دنیای من در....
لبخندهای تو ...
لمس کردن احساست ....
گرفتن دستانت .....
خلاصه می شود ....
به همین سادگی برای تمام لحظه های با من نبودنت

دلتنگی می کنم..

 

 

دوست عزیزم "سین" ؟؟؟!!!

کاش یک نشونی از خودت میذاشتی تا دلائلم  رو و پاسخ علامت سوالات رو بدم...

 

ادامه نوشته

پارت بیست و یکم

سلام

 

این قطعه مال من نیست٫ اما به شدت دوستش دارم..

 
 
ادامه نوشته

پارت بیستم

ادامه نوشته

پارت نوزدهم

سلام

ادامه نوشته

پارت هجدهم

دوستای گل و مهربونم سلام

ادامه نوشته

....

مهربانم...

من نه شاعرم و نه نویسنده.. فقط خاطراتم را برایت میگویم!!

خاطراتی که برای تو جالب است و برای من درد و رنج...

 

 

 

پارت هفدهم

سلام

ادامه نوشته