درد و دل
سلام
گاهی فکر میکنم زندگی ما آدمهای امروز قراره به کجا برسه؟ زندگی خیلی هامون خلاصه شده توی کار..صبح زود از خواب بیدار شدن، با چشمهای پف آلود رفتن به دل هیاهوی شهر، جنگیدن با آدمهایی که زبان مشترک باهاشون نداری ... یا زندگی کردن به خاطر دیگران، همسر، بچه، پدر، مادر و .... تا حالا فکر کردین که حق خودتون از زندگی چیه؟؟ من خیلی وقتها به این موضوع فکر میکنم که خوب! آیا جایی که ایستادم رو دوست دارم؟ آیا نقشم رو به عنوان یک زن دوست دارم؟ زن بودن به تنهایی منو ارضا میکنه؟؟ منی که در زمان محدود بودن شدید دخترها رشد کردم و بزرگ شدم. تو زمان نوجونی ما ارتباطات دخترانه بسیار محدود بود. خیلی وقتها با حسرت به پسرهایی نگاه میکردم که کارهای مورد علاقه منو انجام میدادن و من به عنوان یک دختر خوب باید توی خونه مینشستم و کارهای روتین انجام میدادم.دلیل اصلی هم که جذب روزنامه نگاری شدم همین بود. اونجا جایی بود که جنسیتم مانع از کارم نمیشد. بچه های دهه ۷۰ نمیفهمن که من چی میگم. خیلی از هم نسلهای من تو اوج جوونی و شادابی در قید و بند بایدها و نباید ها پیر شدند. اونهایی هم که جستن توی آزادی های بی رویه غرق شدن..
نمیخوام راجع به این موضوع حرف بزن.. همینطوری پیش اومد و گفتم.. میخواستم اینو بگم که فکر میکنم بزرگترین مشکل ما اینه که بهمون یاد ندادند چطور باید از زندگی لذت ببریم... خیلی از ما ( از جمله خودم) آدمهای تک بعدی شدیم که روی یک مطلب خاص فوکوس میکنیم و بقیه چیزها رو تار میبینیم.
پدرم به خاطر موقعیت شغلی اش اکثر اوقات در سفر بود و حضور کمرنگی تو خاطرات کودکی من داره.. یادمه یه بار تو مدرسه وقتی شغل پدرم رو پرسیدن در کمال سادگی گفتم تو تلویزیون کار میکنه! آخه خیلی وقتها توی تلویزیون میدیدمش... به خاطر همین من با این باور بزرگ شدم که برای کارت میتونی حتی از خانواده و تفریحت بزنی و این خیلی بده! یک حس عذاب وجدان و وسواس شدید نسبت به کار پیدا کردم که خیلی اذیتم میکنه.
تو سفر نوروزری بود که نشستم و با خودم حرف زدم! آیا واقعا این "منی" بودم که توی رویاهای نوجوونی ام تصور میکردم؟؟ از یه جهت آره! من توی کارم موفق شدم. این حرف رو که من توی این حرفه بهترین خانمی هستند که تا به حال باهاش کار کردن رو از زبون آدمهای کاردان زیاد شنیدم. اما خودم چی؟ فکر کردم که من چه قدر توی رویاهای بچگی ام به خودم به عنوان یک همسر، یک مادر، یک دوست و یک زن پر و بال داده بودم؟دیدم که نه.. هیچ موقع همسر بودن و مادر بودن برای من مهم نبوده و این خیلی بد بود. شروع کردم به دوباره ساختن رویاهام.. هرچند دیر بود اما غیر ممکن نبود.
برای کارم حد و مرز و محدودیت گذاشتم. متاسفانه هنوز برام اولویت اولمه اما در کنارش به بقیه جنبه های زندگیم هم میپردازم.
خیلی از شبها با همسرم میریم پیاده روی.. اولاش فقط راجع به کار باهاش صحبت میکردم اما بعد کم کم انگار یخمون باز شد و از همه چیز و همه جا حرف میزدیم.. دیگه وقتی در طول روز بهم زنگ میزنه نمیگم کار دارم و خودم بهت زنگ میزنم.همه کارهام رو میذارم کنار و باهاش حرف میزنم و انگار تلفنهاش هم بیشتر شده.
به خیلی از دوستام که مدتها بود ازشون خبر نداشتم زنگ زدم و کلی انرژی و روحیه ازشون گرفتم...
دیدن خیلی هایی رفتم همیشه بهانه کار رو برای ندیدنشون داشتم..
با خیال راحت مرخصی میگیرم و میرم جشن تولد و از تو جمع بودن لذت میبرم..
مرخصی میگیرم و برادرزاده همسرم رو میبرم سرزمین عجایب و میفهمم که با بچه ها همراه بودن چه لذت قشنگی داره..
بدون ماشین و ترس از دیر رسیدن میرم سر کار ... مثل آدمهای سر خوش به همه لبخند میزنم، به دخترهای دبیرستانی که شبیه هر کسی هستند به جز کساییکه دارن میرن مدرسه! راستی ما هم اینقدر جسور و بعضا بی ادب بودیم؟؟
میام به شما ها سر میزنم و میفهمم که چه قدر ازتون دور شده بودم... از نگرانیها و دلشوره هاتون، از روزمرگیتون، از ازدواج کردناتون، از بچه دار شدناتون و ....
انگار یادم رفته بود که چه قدر به این شادیهای کوچیک اما پر انرژی احتیاج دارم...
همه اینها رو گفتم که بگم ما ( زنها ) باید یاد بگیریم که برای خودمون هم وقت بذاریم.. اولویت اول زندگی خودمون باشیم و بدونیم که همسرمون، بچه مون، همکارمون، دوستمون، والدینمون، خواهر و برادرمون به یه آدم شاداب احتیاج دارن نه یه آدم خسته و افسرده..
همسرم وقتی از من انرژی میگیره و خونه اومدن براش لذت بخش میشه که من رو شاد و سرحال ببینه.نه یه زن خسته که بلافاصله از محل کار بدو بدو بیاد خونه که مثلا غذا درست کنه و با یه قیافه داغون میره به استقبالش..
بچه من وقتی صدای خنده هاش خونه بر میداره که مامانش بلد باشه بخنده..
و همه اینها مستلزم اینه که من در درجه اول خودم باشم و بس..
بعد از عروسیمون همیشه دلم میخواست برم شیراز.. از وقتی ۱۰ سالم بود دیگه نرفته بودم اما فرصتش پیش نمی اومد یعنی اجازه نمیدادم که پیش بیاد اما بعد از تمام تئوری هایی که گفتم دیدم اگر من براش فرصت جور نکنم شاید هیچ وقت نتونم برم. ۴ روز مرخصی گرفتیم و با همسری راهی شد و ...
خیلی خوش گذشت.. فوق العاده بود.. نمیتونم هیچ کلمه ای رو برای وصفش پیدا کنم اما بهتون توصیه میکنم که حتما برید.. آرامشی رو که تو حافظیه داشتم برام غیر قابل وصف بود..
ما هر سال سالگرد ازدواجمون رو میریم سفر به یاد ماه عسلمون اما این یکی واقعا ماه عسل دوممون بود و کلی انرژِی گرفتم.. دارم کم کم به بچه دار شدن فکر میکنم.. نمیدونم توانش رو دارم یا نه؟؟!!
شاید این پست یه مقدار زیادی کسل کننده و بی سر و ته بود اما این حرفها رو دلم مونده بود.. باید میگفتمش..
به هرحال
همتون رو دوست دارم و دلم براتون تنگ میشه..
راستی!
تولدم هم مبارک...
اسمم یلداست,جزو اون دسته از آدمهایی هستم که هرکس میبینتم شاید احساس حسادت بکنه!از نظر دیگران من خیلی چیزها دارم که بقیه حسرتش رو میخورند,چهره زیبا,تحصیلات خوب,کار و درآمد مناسب و مهم تر از همه همسری که توی فامیل و دوستان مثال زدنیه و همه از اون به عنوان یک پسر و یک همسر ایده آل نام میبرند!اما خودم بهتر از هرکسی میدونم که کفشم کجای پام رو میزنه!!